كوهستان


 

حوصله ندارم، یعنی حوصله دارم ولی مجالی برای حوصلم نیست... نمیدونم بایدکاری کرد یا هیچ کاری نکردن قدم درسته..

از اینکه حتی این وبلاگ هم جایی برای خلوت کردن افکارم نیست خوشحال نیستم شاید یه وبلاگ جدید بزنم و آدرسشو به هیچ کس ندم تابتونم راحت با خودم درد دل کنم.

یکی از دوستام میگه بعضی آدما تا وقتی همونجوری که اونا میخوان هستی برات احترام قائلن به روت میخندن و تو رو آدم  اصیل و فهمیده‌ای میدونن ولی به محض اینکه میخوای اونی باشی که خودت میخوای و یا به صلاح خودت میدونی، ورقت برمیگرده میشی خودخواه، بی انصاف، ندید بدید،منفعت طلب، عقده‌ای!

به قول معروف اینجور آدما ظاهرا دوستت دارن، باهات صادقن، بقیه رو تخطئه میکنن و تو رو بالا میبرن، بالای مجلس میشوننت، جلوی پات بلند میشن، هرچی تو بگی همون درسته... چون تو هنوز دانسته یا ندانسته همونی هستی که اونا میخوان... چون این مدل "بودن" تو برای اونها منفعت داره...

میدونی همه این محبتا، لبخندا، ابراز علاقه ها، تمجید و تصدیق ها چه زمانی واقعیه و ارزش داره؟ وقتی که طوری  زندگی کنی که خودت میپسندی نه جوری که اونا بهت تحمیل میکنن و هیچ تغییری تو این رفتارا ایجاد نشه...

اگه تغییر ایجاد شد بدون نه با آدمای باصفایی طرف بودی نه با آدمایی که به هر قیمتی دوستت دارن بلکه با یک سری آدم طرف بودی که از هوشیاری و تغییر رویه تو به اندازه‌ای ناراحت شدن که حتی نمیتونن ظاهر سازی کنن...

چرا نمیشه خودت باشی ولی دیگران دوستت داشته باشن. اگر دقت کنی همیشه توی هر رابطه‌ای حرفای جویده شده‌ای هست که گفته نمیشه... و فاجعه وقتیه که این حرفای نگفته به قیمت پیروزی یا شکست تو در مراحل مهم زندگیت باشه...

دوستی واقعی و خالصانه واقعا کیمیا شده...

خیلی دوست دارم بدونم تو ذهن ادمایی که به قیمت ناراحتی دیگری سر راحت زمین میذارن چی میگذره البته از گوشم نه از دلم!




كوهستان


 

سلام

روز بخیر

خیلی وقته که ننوشتم... سر سوزن ذوق ادبی که داشتم به باد رفته و چیزی ازش باقی نمونده. الان یک مشعل نفتی دستم گرفتم و دارم توی راهروهای تنگ و پیچ در پیچ مغزم میچرخم جاهایی که خیلی وقته سر نکشیدم. معمولا فقط توی همون یکی دو طبقه حول و حوش همکف سیر میکنم به اینجاها کمتر سرک میشم، خلاصه اینکه مشغول گشتنم...

دفعه پیش که مطلبی نوشتم ازدواج کرده بودم و فکر میکردم دیگه اتفاق مهمتری نمیفته ولی ازدواج تازه شروعه...

یکی از اونها مادر شدنه. آره منم مادر شدم البته مادر شهید. شهید مفقودالاثر. شهید مفقودالاثری که یک جانباز ٩٩ درصده! چون از مجموع سلولهایی که برای تشکیل یک انسان مورد نیازه فقط دو تا سلول اولیه رو داشت و بعد شهید شد!

تصمیم دارم بازم بنویسم مهمتر از همه چون میخوام یک دفتر خاطرات داشته باشم که از هر جایی قابل دسترسی باشه و هیچ وفت ورق ورق نشه.

 

 


كوهستان


 


امروز ایمیلی با متن زیر دریافت کردم و انقدر لذت بردم که آن را برای بعضی از دوستان و همکاران فوروارد کردم:

ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا این که در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم .
دکتر شریعتی

عکس العمل ها:

خانمی فوری زنگ زد و خیلی ذوق زده گفت امروزمو قشنگ کردی خیلی باحال بود و ....

آقایی زنگ زد و دوباره درخواست کرد که از این میلها برای ایمیل اداریش نفرستم و گفت: خیلی ها برای این جملات زیبا الان زیر خاک هستن....

نفر سومی هم بود که عکس‌العملش پاسخ زیر بود:

با سلام

البته جملاتی دیگر شبیه به این از معلم شهید نقل شده است مثلاً:

من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند، ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند.

" دکتر شریعتی"

 

ولی جمله ای هم از مارلون براندو وجود دارد که میگوید:

ترجیح می دهم روی موتور سیکلتم باشم و به خدا فکر کنم تا اینکه در کلیسا باشم و به موتور سیکلتم

 

من هم چون این آقا جدا از تفکرات پوسیده ای که اون بالا گفت آدم محترم و سالمیه براش پاسخ زیر رو ارسال کردم:

با سلام

جمله مارلون براندو بسیار جالب بود. اگر هرکدام از دیگری کپی برداری شده باشد نشان از فطرت مشترک بشریت دارد که به صداقت بی آلایش و حقیقت وجود خویش گرایش و عطش دارد.

درج "رقص دختران هندی" بنظر من بدین معناست که عبادت کورکورانه که هیچ سودی جز گذران عمر، اغنای بی اساس و عجب وافر خویش بدنبال ندارد حتی از مبتذل ترین کارها بی ارزش تر است و چه بسا این قدردانی را به معلم شهید بدهکاریم که با این تمثیل ما را متوجه این  خطر میکند که عبادت بی تفکر و توجه ما را در نظام هستی حتی از رقاصه های هندی بی مقدارتر خواهد کرد.....

 

پاسخ شما که مطمئنا نشان از اطلاعات شما دارد، من را به یاد سمینارهای دوره ای که در دانشگاه ----- (دانشگاهی که هردو فارغ‌التحصیل آن هستیم)  برگزار میشد و به مقایسه دو استاد بزرگ همه ما شهید مطهری و دکتر شریعتی میپرداخت و نتیجه آن از پیش معلوم بود می‌اندازد. وقتی کتاب فاطمه، فاطمه است را میخواندم هم خیلی اوقات به یاد آن سمینارها می‌افتادم.

 با تشکر از توجه و پاسخ شما

با احترام

 

خلاصه اینکه اگه من بلا ملایی سرم اومد این میتونه یکی از دلایلش باشه!!!


كوهستان


خروس خوان


من خوابم میاد... صبح ساعت 6:30 موبایلم زنگ زد. برای اینکه مجبور باشم از رختخواب بلند شم موبایلو میذارم توی حال... البته تا 6.50 به دسته مبل و کوسن‌های روش آویزون بودم... دقیقا از راس 6.50 تا 7.05 درست مثل هرولوید در حال دویدن بودم... نمی‌دونم کی و چه جوری ولی یادمه دو تا لقمه نون و پنیر،.. بله دقیقا دو تا، خوردم... شایدم نخوردم چون از معدم هیچ عکس‌العملی مبنی بر وصول غذا دریافت نشد....تا ساعت 10.30 با تمام وجود دنبال یک چیزی که از آرد تهیه شده باشه می‌گشتم.

چرا کله صبح خروس خون ساعت 7.05 از خون زدم بیرون؟؟ چون من خیلی مهمم...  ساعت 7.45 کلاس زبان دارم! اینبار با یک رکوردشکنی حیرت آور تنها با 8 دقیقه تاخیر وارد کلاس شدم و البته چون صندلی نبود ساعت 8 بود حدودا که کنار استاد مستقر شدم و تازه شروع کردم از توی ساک پلاستیکی که اصلا انعطاف پذیر نبود وسایلمو بیرون آوردم.... اول دفتر... 10 ثانیه بعد مداد...30 ثانیه بعد پاک کن... سرمو که بلند نکردم ولی از تغییر تن صدای استاد معلوم بود نتونسته با ساک پلاستیکیم ارتباط موثری برقرار کنه ولی این دلیل نمیشد که من 20 ثانیه بعد ته ساک دنبال خودکارم نگردم... به هیچ وجه....

الان هم که مینویسم خوابم... دارم خواب میبینم رسیدم خونه... کولرو تند کردم... رفتم زیر پتو... پرده ها رو تاریک کردم... همه جا سکوته... ولی خوابم نمیبره. من از بچگی با خوشبختی و شرایط مناسب مشکل داشتم. هروقت اوضاع کاملا بر وفق مرادم میشد احساس میکردم من متعلق به این همه خوشبختی نیستم... میدونستم امکان نداره یه جای کار نلنگه و چهارچشمی منتظر بودم اون لحظه آغاز بدبختی برسه تا من از اینهمه غربت خلاص بشم... الان هم وضع همینه... این خواب رویایی متعلق به من نیست......................

 

 


كوهستان


 


خیلی وقته که میخوام بنویسم ولی مشغله شدید اجازه نمیده . هر روز باید چند روزنامه رو بطور ثابت بخونم و بطور ثابت حرص بخورم.

اما من یک هنرمندم و بدلیل فشار شدید خیل هواداران بازهم اقدام به نوشتن کردم:

بله ..... تصمیم گرفتم برای آنلاین نگه داشتن فعالیت مغزیم اقدام به فراگیری زبان فرانسه کنم. چند سالیه کلاس گذاشتم و مدعی شدم زبان فرانسه آهنگ زیبایی نداره! با شناکردن خلاف جهت آب سعی در سنت شکنی در عرصه فرهنگ داشتم که البته جواب نداد... ولی این  ژست‌ها درحقیقت از عقده درونی من نشات میگرفت چرا که از بقیه همکلاسی های دوران لیسانسم که فرانسه رو سالها پیش یاد گرفته بودن عقب مونده بودم.

فرانسه که بودم به عنوان یک آدم 99.9% زبون نفهم وگنگ (اون 0.01% بر میگرده به یکی دو تالغت مثل بونژوق،‌ سوقتیه، بلیط، مرسی! و....) از آهنگ مکالماتشون خوشم نیومد انگار دندوناشون رو بهم دوخته بودند چند تا حرفو آروم و مدام تکرار میکردن: ژژژ سیون پوخ ق ق ق....... در عوض آلمانیها با صدای بلند هی میگفتن: س س ش ش ت ت خ خ خ! آدم یاد استخر،‌ بستنی، خنک و کلا تفریحات تابستونی میفتاد.

بهرحال تسلیم شدم و شروع کردم به یادگیری زبان فرانسه. ولی هنوزم عقده ای هستم. انگار هر فعالیت من باید یک انگیزه آلوده به پلشتی و پلیدی داشته باشه.. خدا بیامرزه این زرتشت رو اون سه تا  "نیک" رو من کلا نتونستم تجربه کنم.همینجا اعتراف میکنم معلم فرانسه گرفتم تا زمانی که امیر معلم انگلیسی داره منم اینور خونه یه برو بیایی  داشته باشم و کم نیارم.

و اما... زبان فرانسه پر از حرفای مفید و بدرد بخوره. خیلی غنی و پر مایه هم هست، نمونه‌اش همون دو تا کلمه ای که اون بالا نوشتم. شخصا حتی نمیتونم حدس بزنم دور و بر هر کدوم از حرفایی که به زبون میارم چند تا حرف بی صدا و با صدا هست که خونده نمیشه ...

 

 فرانسه از دو بخش تشکیل میشه: اول : خود کشور فرانسه، کشورهای فرانسوی زبان، قواعد و گرامر زبان، تاریخ فرانسه،‌ انقلاب فرانسه، ناپلئون، شانزه لیزه، لوازم آرایش فرانسوی، فشن تی وی، جشنواره کن، فیلم تاکسی،‌ الکساندر دوما، ماری آنتوانت، سارکوزی، شارل دوگل، زیدان، زندان باستیل،  و..... دوم: دیکته لغات

 

معلمم که هست همه چیز واضحه ولی وقتی میخوام تنهایی تمرین حل کنم مشکلات شروع میشه.  واقعا I HAVE NO IDEA که این حروفی که کنار هم چیده شده چی خونده میشن. باید ازش رمز گشایی بشه. (جای جان نش خالی).

 

 

 


كوهستان


شب یلدا

عروسی پروژه  عظیمیه! روزای قبل از عروسی انقدر سرت شلوغه که آرزو میکنی این روز کوفتی برسه و تموم بشه تابتونی یک ساعت بی دغدغه بخوابی. اما تموم که میشه تا دو سه روز آدم احساس پوچی میکنه. تا دیروز همه چیز شلوغ و پرماجرا بود و امروز مثل آرامش  بعد از طوفان همه چیز در سکوت وهم آوری به تو نیشخند میزنه... دریغ از اینکه  در حقیقت این آرامش قبل از طوفانه ....استرس

من هم  یکدفعه و ییهو با حجم وسیعی از مراسم  متنوع روبرو شدم... از پاگشا گرفته تا شب یلدای پرشین بلاگ.  تو این هیر و ویر دعوت به یک عروسی، تولد برادرزاده عزیزتر از جان و سفر پیروزمندانه دایی مامان از امریکا به ایران همراه با دو تا پسربچه سرتق که میخوان انواع خاطرات خوب و شیرین و fantastic از تولد ساختگی گرفته تا ناقاره زدن روی سبیل شاه رو ازایران با خودشون به newjersi ببرن، از زندگی من یه سیرک تمام عیار ساخته که البته امشب نمایش زیبا و جذاب شب یلدا رو با یک شب تاخیر شاهد خواهیم بود. چیزی که این سیرک رو از هر سیرکی که تابحال دیدین دوست داشتنی تر میکنه اینه که دیروز خبردار شدم تا آخر سال دیگه هیچی مرخصی ندارم.اکلافهسبز

البته من هم خیلی در برابر این جبر زمانه تسلیم نشدم و به نوبه خودم شام رو از برنامه امشب حذف کردم تا نشون بدم علیرغم خروج از منزل پدری هنوز مقتدرم!


***جای شما خالی دیروز در مراسم شب یلدای پرشین بلاگ شرکت کردم و باعث افتخارم بود که از مادرم به عنوان یکی از پیشکسوتان این دنیای مجازی تقدیر شد ...من و برادرم طبیعی بود که خیلی خوشحال باشیم ولی هنوز نمیدونم چرا امیر انقدر احساساتی شده بودمتفکر    اعتراف میکنم وقتی مامان اون بالا با کلمات نغز و زیباش با حضار صحبت میکرد حس کردم چقدر کوتاهی کردم که اینهمه سال حتی یک بار هم از هیچ سنی(scene) بالا نرفتم تا اون بتونه به من افتخار کنه... تنها موردی که یادم میاد جلسه دفاع پایان نامه ارشدم بود که نزدیک بود با داور دست به یقه بشمابرو




كوهستان


زکات تراوشات انباشته

وقتی به تاریخ پست قبلیم نگاه می کنم سرم سوت میکشه... باورم نمیشه اینهمه وقته تراوشات ذهنم انباشته شده... حالا دلیل سردردهای شدیدم رو می فهمم بهرحال بار سنگینی رو به مغزم تحمیل کردم ... باید تمام این استعدادها رو تخلیه کنم باید اینهمه ذوق و  قریحه رو بیرون بریزم... زکات علم نشر آن است... خدایا ممنونم که قبل از مرگم به من فرصت دادی تا از زیر دین اینهمه زکات بیرون بیام ولی آیا کسی هست که بتونه بار این امانت رو بکشه؟!!!!!

از اون تاریخ تا امروز فقط خدا میدونه چقدر اتفاقای شیرین و گاهی تلخ توی زندگی من رخ داده.. بهرحال سرجمع همه این اتفاقا اینه که من الان خانم خونه هستم البته خونه‌ای که روزی ١٢ ساعت توش نیستم!

البته هیچ جای نگرانی نیست چون امیر به غذای مخصوص سرآشپز خیلی علاقه نشون میده . اون واقعا سوسیس تخم مرغایی که براش سرو می کنم دوست داره... اون بی‌نظیره!

به نظر شما بهتره که یه دختر با مادرش زندگی کنه یا مادرشوهرش؟ نزدیک برادرش یا همسایه برادرشوهرش ؟ برای این سوال جواب دارین؟ ندارین؟ نمی‌تونید تصمیم بگیرید؟ مشکلی نیست منم نتونستم تصمیم بگیرم به همین دلیله که الان طبقه بالای مادرشوهرم،‌طبقه پایین مادرم، همسایه برادرشوهرم و روبروی واحد برادرم زندگی می‌کنم.... می‌دونم که فهمیدنش یه خرده سخته .. دو.باره بخون و سعی کن نت برداری بعد یه نمودار بکش ... اونوقت به من بگو  که داستان من جالبتره یا آلیس در سرزمین عجایب!


كوهستان


 

خانواده ما به اضافه اعضای الحاقی ٨ عضو داره . از این ٨ نفر، ۶ نفر در یک بازه زمانی ۴٠ روزه به دنیا اومدناز طرفی چند سالی هست روز پدر و مادر هم مصادف با همین دوره شده... همه اینا وقتی خیلی سخت میشه که تو - یعنی من- جزو این ۶ عضو نباشم خوب طبیعتا مادر یا پدر هم نیستم بنابراین این ۴٠ روز برای من مساویه با «هزینه» برای اینکه بدترین حالت رو هم برات به تصویر کشیده باشم اضافه میکنم که امیر محمد و همسر برادر بزرگم-که اون بد اقبال هم خارج ار این ۴٠ روز به دنیا اومده- در یک رو متولد شدن...  دیروز ٢٢ تیر برای من و برادر بزرگم روز سختی بود من هم باید برای داماد صفر کیلومتر تولد می گرفتم هم به برادرم قول داده بودم کیک تولد همسرشو  بگیرم... هم باید خونه خودمون شام خاص! می پختم هم باید خودمو برای شام میرسموندم خونه برادرم... وارد جزئیات نمیشم ولی خدا رو شکر سه تا مراسم کادو دهی رو رد کردم ...مونده یه روز پدر که باید به ٢ تا پدر و یه همسر هدیه بدم... تولدپدرم... تولد همسر برادر کوچیکم...تولد خود برادر کوچیکم....

من همیشه نیمه پر لیوان رو میبینم ...خوشحالم که ما فقط ٣ تا بچه ایم ... این ۴٠ روز میتونست ٢٠ روز باشه... میتونست ...


كوهستان


امیر محمد تبریک میگم...

پست قبلیم به تاریخ ١٩ خرداده، یعنی ٢ روز قبل از اینکه برای اولین بار امیر محمد رو ببینم... و امروز ١٧ تیر ۴ روزه که امیر محمد همسرمه! شاید توی دنیای امروز یه ازدواج حدودا ٣ هفته ای خیلی عجیب باشه ... به امیر هم گفتم که سال ٢٠٠٨ هیچ کس همچین خبطی نمی کنه ولی باید درکش میکردم :اون بدجوری شیفته من شده بود! بگذریم...انقدر توی این سالهای تنهایی فرصت داشتم تا به ارزشهایی که برام مهم بوده فکر کنم که وقتی امیر از طرف خانواده تایید شد بدونم حالا نوبت منه که دقیقا دنبال چی بگردم... و البته برادر بزرگم حرف خوبی زد گفت:   سعی کن  ببینی از معاشرتش لذت میبری یا نه چون  چیزایی هست اگه ١ سال هم بری و بیای نمیتونی بفهمی و یا اگه بفهمی انقدر کلیدی نیست که بخوای روش تصمیم بگیری فقط شناختت رو بیشتر میکنه... و یه حرف خوب دیگه زد :« اگه مریض نباشی میتونی با این پسر خوشبخت بشی» گفتم مریض یعنی چی؟ گفت « یعنی هیچ وقت به اینکه تو چقدر از اون بهتری یا تو چی داری که اون نداره فکر نکنی ...» خلاصه تو این سه هفته من هر شب از ٧ شب تا ٢ صبح با امیر محمد بودم که این البته از برکت جام ملتهای اروپا بود! و همینجا از ساعت بسیار مناسب برگزاری مسابقات قدردانی میکنم. ..

میدونم نه اون بی نظیره نه من ولی من تصمیم گرفتم بی نظیر زندگی کن....امیر محمد دوست خوبیه که میشه روش حساب کرد... و از صمیم قلب برای اینکه تونسته با من ازدواج کنه بهش تبریک میگم! و به خودم تبریک میگم که به خانواده با محبت و محترمی وارد شدم...


 و به شما دوستای عزیز تبریک میگم چون ماجراهای ازدواج من قطعا یه سوژه خنده توپه که میتونیم دور هم حالشو ببریم!


كوهستان


 

مجتمعی که من زندگی میکنم  مثل قلعه ایه که یه شاهزاده نوک یکی از برجا گیر کرده باشه یا در بعد خانوادگی مثل کلبه درختی خانواده دکتر ارنست... طبقه ششم یک مجتمع خالی از سکنه که احتمال ورود بی دردسر ناشی ترین دزد  هزار به صده... جمعه شب با مادر رفتم دیدن مادرش، پدر نوک کلبه تنها بود، حدود ساعت ٢ نیمه شب برگشتیم پدر در اطاقش رو بسته بود و ظاهرا خواب بود من رفتم توی اطاقم و مادر گلدوناشو آب میداد! حدود ٢٠ دقیقه ای گذشت یه دفعه پدر اومد بیرون و با صدای بلند گفت کیه؟ کی اونجاست؟  همه چراغا روشن بود مادر در فاصله ١٠ متری جیمزباند ایستاده بود و گفت سلام!  جالب ابنجا بود که جیمزباند-پدر- همینطور که چاقوشو غلاف میکرد  گفت خدا بهت رحم کرد! حالا نمیدونم از این فاصله و بعد از ٢٠ دقیقه خدا به کی و چی و اصلا چرا رحم کرد...


كوهستان


 

چه کسی بیچاره تر و قابل ترحم تر ازمنه که همه اینوریا و اونوریام رفتن شمال و من بین دو تا تعطیلی دوروزه اومدم سر کار .... البته جای همه دوستان در سفر خالی امروز مدرس جنوب بعد از مطهری که ترافیک اسمیی داره، با سرعت ١٠٠ تا میومدم ... میدون هفت تیر که میشد از اینور تا اونور  قلت بزنی! خلاصه تهران اگه خالی باشه شهر توپیه!

ارتحال امام هم آبغوره ای از ما گرفت اساسی...  عکس العمل مردم رو میدیدم اون روزایی که امام فوت کرد  کوچیک بودم، سرویس نیومد دنبالم، اخبار و که شنیدم بی اختیار گریه کردم... مصلا هم رفتیم... روزای عجیبی بود... اینا رو گفتم که بپرسم این مردمی که اینجوری عاشق و شیدای امام بودن ... اینجوری با فوتش سوختن، ممکنه امام زمانشونو تنها بذارن؟ با این تصور که امام خمینی تنها اشعه ای از نور ولایت بهره داشت و جاذبه و کاریسمای شخص امام معصوم قطعا  قابل مقایسه با افراد عادی نیست.... و سوال دیگه اینکه  چه جوری بوده که امام معصوم رو جلوی چشم مردم شهید میکردن و ملت قاتل رو تکه تکه نمیکردن؟؟؟؟؟؟


كوهستان


مجمع الجزایر

تو هم اگه طبقه ششم خونه ای بودی که نه آیفون داره نه در باز کن نه کلید، آسانسورش باید چند ساعت یه بار خاموش بشه که داغ نکنه، توالتش در نداره، سقفش بازه و زیر آسمون خدا تا صبح میتونی ستاره ها رو بشمری.... دوست داشتم بدونم بازم روحیه وبلاگ نویسی برات میموند یانه؟ اینها وصف خانه جدید ما در چند روزه گذشتس... البته همه اینا بخاطر اینه که زیادی نوسازه!

حضور CHRIS DE BURG در ایران واقعا لذت بخش بود... برای همه ماهایی که با آهنگاش بزرگ شدیم... بهش میگفتیم شهرام ناظری خارجیا!  آدم مثبتیه و شخصا تا روز کنسرتش روزشماری میکنم حالا دروغ نگم بخاطر مشغله های روزمره ماه شماری ولی دیگه کوتاه نمیام چونه نزن.... برای گروه آرین هم خوشحالم که بالاخره یه آهنگ درست درمون خوندن با آهنگسازی CHRIS DE BURG... آهنگای خودشون که صدی نودش با تفلون فرانسوی رقابت میکنه... فقط صدی دهش قابل تحمله!

شرکت ما هرچند از شرکتهای بزرگ و موثر در عرصه نفت و گازهعینک ولی ساختمونهاش شبیه مجمع الجزایریه که در چند خیابان اطراف پخش و پلا شده... آدم همش یه حس و حالی داره انگار تو ونیزه ...هی از این جزیره به اون جزیره... اینا رو گفتم  چون دقیقا 15 دقیقه دیگه در یکی از دورترین ساختمونهای این مجمع الجزایر جلسه دارم ولی هنوز در خدمت شمام....



كوهستان


منچستر

منچستر هم که قهرمان شد.... هرچند چلسی لیاقت قهرمانی رو داشت، ولی هیچ چیزی به شیرینی قهرمانی منچستر نیست... فکر کن تا ٢/٣٠  صبح بیدار بمونی بعد الیور کان جامو بگیره بالای سرشسبز... من که مشعوف شدم...به همه هموطنان! منچستری تبریک میگم!


كوهستان


خود سانسوری

1- بدینوسیله خودم رو اصلاح میکنم : خوشحالم که به اشتباه مبلغ 3 میلیارد تومن رو 3 میلیارد دلار خونده بودم، البته  یه جایی اشتباه نوشته بود که من اشتباه خوندم!، و این یعنی ما داریم به مراتب هزینه کمتری برای هموطنای لبنانی مون! (به تعبیر مهندس چمران، عضو شورای شهر تهران) میپردازیم.... ولی بهرحال داریم  هزینه ای میپردازیم که با توجه به وضعیت و نیازهای ضروری شهر تهران که هنوز یه پارک شهربازی درست درمون واسه اینهمه جوون نداره ... که هنوز 3 ماه از آسفالت سال پیش نگذشته دوباره وقتی سوار ماشینی انگار رفتی تور سافاری صحراهای امارات!، خیلی خیلی به خانه رواتره تا مساجد هموطنان لبنانی....


2- پرسپولیسم که ...... کم مونده بود داور بازی رو به نیمه سوم بکشونه تا رفقا یه گل بزنن، فکر کنم داور دیده  این 120 هزار نفر اگه یک دهمشون طاقت شکست نداشته باشن، خدا عالمه دیگه زن و بچشو ببینه یا نه!...ولی خدایی خیلی هیجان انگیز بود، من که شخصا بی اختیار فریاد میزدم ...گل!!!


كوهستان


خبر داغ و تفسیر دانش!

1- بعضی اخبار با گذشت چندروز نه داغ بودنشون از بین میره نه داغی که به دل آدم میذارن... یکی از این اخبار کمک 3 میلیارد دلاری شهرداری تهران به لبنان بود... در توضیح سخنگوی شهر گفته  بود  این کمک برای مکانیزه کرن امور شهری مثل جمع آوری زباله و اینجور کارای خرده ریز به لبنان داده شده ... اما من مطلبی رو اضافه میکنم و قاطعانه به شما میگم با 3 میلیارد دلار بطور مثال میشه :

 بیش از 20 سکوی دریایی نفتی یا گازی و بیش از 600 کیلومتر لوله انتقال نفت یا گاز زیردریایی احداث کرد.

دوست عزیز حداقل به شعور شنونده توهین نکنید.

 2- دیشب در برنامه زنده مثلث شیشه‌ای (پخش زنده شبکه تهران)، دکتر دانش جعفری مهمان بود علاوه بر تمام صحبتهای جالبی که داشن در پاسخ به آخرین سوال که رئیس قبلیتون! رو در 3 کلمه توصیف کنید گفت:

پرتلاش، مردمی، غیرقابل پیش بینی!

ایشون در جواب به غلط ترین تصمیم اقتصادی دولت در 3 سال گذشته گفت: تمامی تصمیمهایی که بدون محل گرفته شد و کم نبود.... 


كوهستان


تهران و بلبل....زیراب

۱- من بیسواد٬ شمای باسواد به من بگو بلبل کی باید بخونه؟ یکی از این همسایه های نمیدونم کدوم خونه شبا یه بلبل میاره تو حیاط٬ این بنده خدام جوگیر میشه تا صبح چه چه میزنه... همین الان که ساعت ۱۱:۴۵ نصفه شبه٬همه جا رو گذاشته روی سرش... بیچاره چه دل پری هم داره از این معشوق...  بنده خدا اون بلبلا که روز میخوندن به وصل گل نرسیدن چه برسه به تو که با قافله جغدا میای سر کار...ولی خدایی قشنگ میخونه ... دیوان حافظ و نور شمع و ماه بالای سر و ستارگان در چشمک و بلبل نغمه خوان و....

۲-آهای تویی که اونجا هستی... باورت میشه امروز یعنی ۲۱ اردیبهشت٬ کوههای شمال تهرون  تا کمر از برف سفید شدن؟؟؟ هوا خیلی سرد شده و امروز عصر انقدر هوا تمیز و زیبا بود که میشد تمام سنگریزه های روی کوههای البرزو با انگشت بشمری....کوه دماوندم که ماشالله مثل سنم پیدا بود. من خیلی دنیا رو نگشتم ولی تو همین چندجایی که دیدم محکم میگم تهران جزء زیباترین شهرهای دنیاست٬ البته کیپ تاون هم اگه خیلی سعی کنه به گرد پاش میرسه یه جورایی!


۳- امروز در جریان زیرآب زنیه تو تا از مدیرای شرکت قرار گرفتم٬ یعنی من مثلا شدم محرم راز و یکیشونو یه سری مدارک و برام رو کرد که یه نامه خفن بزنیم به مدیر عامل. حاضر بود اطلاعاتش لو بره ولی حوصله سرهم بند کردن مدارکشو نداشت جالبه کلی منت هم سر من گذاشت که شما مورد وثوق ما هستین! ولی نمیدونی وقتی مدارک و میخوندم زندگی چقدر رنگی شده بود! این مردا ۱۰۰ سالشونم بشه هنوزم ...... بعد اسم دخترا بد در رفته که فوری میرن چقلی!


كوهستان


تعطیلات مادام العمر و خودزنی با جوهر

۱-درسته که ایام٬ یوم المعلمه ولی  در حال حاضر فقط دغدغه ذهنی من اینه که برای یه آدم چندبار باید توضیح بدی که من با تو فرق دارم... تو با من فرق داری...  تمام مدتیکه  حرف زدیم فقط مونده بود من تو رو از پنجره پرت کنم بیرون٬ تو منو بکوبی به دیوار٬ باز زنگ زدی: سلام علیکم پیرو صحبتهای قبلی ایراد من از نظر شما چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
..  هرچی میگم میگی نه عوضی فهمیدی اینجوری نیست...خوب خنگم دیگه ولم کن ...بچت آی کیوش به من بره حدودا تا همین سن و سالا  تو خونه میمونه ها...   فقط یه حرفو نتونستم مستقیم بگم: تعطیلات مادام العمر بهت خوش بگذره!
 

۲-در ضمن من امروز وسط جلسه و در اوج بحثی داغ ته روان نویس رو بیشتر از حد استاندارد وکیوم زدم و متعاقبا دهانم پر از جوهر شد طوریکه بعد از نیم ساعت شست و شور هنوز دندونام عین معتادا سرمه‌ای بود.

۳-در زمینه سیاست خبر جدیدی نیست اگر هم هست من فعلا بیخبرم..  البته خیالی نیست چون فردا صبح ۵ دقیقه دم دکه روزنامه وایسم اوضاع دنیا کلا میاد دستم ...


كوهستان


میخانه....

پریشان دماغیم ساقی کجاست            شراب ز شب مانده باقی کجاست

دماغم ز میخانه بویی شنید                    حذر کن که دیوانه هویی شنید
الهی به جان خراباتیان                         کزین تهمت هستیم وارهان

به خمخانه وحدتم راه ده.                          دل زنده و جان آگاه ده

بیا  ساقیا می به گردش در آر                          که دلگیرم از گردش روزگار

میی کو مرا وارهاند ز من                              از این و از آن و ز ما و زمن

که در آتش است این دل روشنم                     همانا که آبی بر آتش زنم


 مولانا چی دیده بود....تا کجا رفته بود... چه حالی بود...در چه حضوری بود........وقتی زیر لب زمزمه میکرد... یعنی میشه دید؟....تا کجا میشه رفت... چه جوری...اصلا این شعر از مولاناست؟

 خدا را ز میخانه گر آگهی.............به مخمور بیچاره بنما رهی....
که از کثرت خلق آمدم............به هرسو شده سر به سنگ آمدم....

 همین....


كوهستان


ایرانی بازی و ....

ایرانی بازی: این اصطلاح درباره شرکتهای خارجیی بکار برده می شود که در تعامل با شرکتهای معظم ایرانی برخی از رموز و trickهای شرکتهای ایرانی را آموخته و در انعقاد و اجرای قراردادها با همان شرکتهای معظم، از آنها استفاده میکننند، از این اعمال ناصواب و به اصطلاح دبه کردن و یا دو دره نمودن و یا پیچاندن توسط مهندسین، کارشناسان و مدیران ایرانی تحت عنوان"طرف «ایرانی بازی» درآورد" یاد میشود...

كوهستان


مثنوی اقتصاد، منجستر و کامپیوتر!

 وزیر اقتصاد هم که دیشب به سلامتی مثنوی خداحافظی رو خوند که البتهز بیشتر مفهوم مرثیه داشت، چرا که  شرح حالی بود از آنچه در این 3 سال بر سر شیر بی سر و دم و اشکمی بنام اقتصاد ایران اومده بود....

توصیه من اینه که بی خیال! بازی امشبو بچسب .........بارسلونا- منچستر..... 

 

خیلی کلافم... نمیدونم کی گفته پیرمردا باید با کامپیوتر کار کنن؟ بابا بسه 50 ساله داری کار میکنی سازمان ملل رو که به .... کشیدی حالا اومدی اینجا رو سر من هوار شدی؟ آخه تو که بلد نیستی کامپیوتر و با چه الفی می نویسن اومدی اینجا که فقط رو اعصاب من قدم بزنی؟؟؟؟ تصور کن یه مرد 60 ساله که نمیتونه کامپیوتر رو روشن کنه بخواد یه قرارداد قریب به 1000 صفحه ای انگلیسی رو خلاصه کنه و اون مدیر نامردتم مسوولیتشو سپرده باشه به تو که راهنماییش کنی


كوهستان


حدس بزن متری چند؟

یه جایی هست اطراف تهران بنام امامه... دیروز برای اولین بار به این منطقه رفتم، چشم انداز فوق العاده زیبایی داشت، بعد از امامه میرسی به راحت آباد، یه دشت بالای بلندترین کوه های اطراف تهران یعنی از دربندسر هم بالاتر .... یه تپه دشت در ارتفاعات البرز با چشم اندازی هم به سد لتیان، این راحت آباد از ده هم کمتره یه جماعت حدودا 15 خانواری... که نه دفتر مخابرات داره... نه مرکز بهداشت..نه به اون صورت باغ و بستان ...فقط چشم انداز فوق العاده زیبایی داره... د....

حدس بزن این بیابون خدا متری چند؟؟؟؟

یه زمین باشیب 45 درجه که یه حالت محدبی هم داشت، جادشم مالرو بود، نه آب نه برق نه تلفن نه گاز نه درخت... متری 200 هزار تومان!!! 


كوهستان


موبایل

 موبایل تو زندگیت چقدر نقش داره؟ فکر کن دو هفته قطع باشه، خواهشا قیافه نگیر که راحت میشم.... کسی مزاحمم نمیشه...آرامشم بیشتر میشه.... تکنولوژی قرار بود قاتق نونمون بشه بلای جونمون شد...وای یعنی میشه دو هفته از شرش خلاص بشم....جون آبجی دو هفته سهله 2 ماه قطعش کنی مرد نیستم اگه آخ بگم.... منم از این افه ها میومدم ولی این دو هفته هر بار دست کردم به یکی زنگ بزنم، قیافم درست مثل کسی شده که محکم با دماغ رفته توی شیشه!!!

عجب مملکتی شده، گفتنش بدآموزیه ولی چپ بجنبی یا کلاهتو میزنن یا یه کلاه گشادی میذارن سرت که با مخ میری تو باقالیا، شب عیدی سیم کارتمو سوزوندم و رو حساب آشنایی و اینکه مشتری دائم این دفتریم، رسید ندادنشو جدی نگرفتیم، عزیزی که شما باشی دو هفتس موبایلم قطعه. منم سر لج افتادم که تکلیف این قضیه معلوم بشه... ولی خدایی  کلافه شدم... مثل آدم دست و پا شکسته عاجز شدم... بدجوری به این 10 سانت آهن پاره وابسته شدیم خودمون بی خبریم...

نصیحت: این روزای اول بهار پیاده روی رو از دست ندین، از ما که گذشت.....

 


كوهستان


شرف الشمس و رای دولت

میگن امروز  شرف الشمسه. یعنی روزی که خورشید و ماه  مقابل هم قرار میگیرن و بیشترین انرژی رو ساطع میکنن. انگار دعا کردن زیر نور خورشید هم جواب میده! یه سنگی هم هست زرد رنگ بنام شرف الشمس که دیدم بعضیا دست میکنن. فعلا اطلاعات خودم در این زمینه ناقصه.

 هنوز بعد از عید موتور کارا خوب روشن نشده، پروژه ها مشغولن ولی من هنوز درگیر نشدم.به احتمال قوی تو این هفته مسوول پروژه 17 & 18 میشم اونوقته که باز باید خواب وبلاگ نویسی رو ببینم...

برای نامه آقای خاتمی و کروبی هم کسی از دوستان تره خرد نکرده، دیروز خوندم از دوستان اونطرفی یکی گفته بود این اعتراضات دهن کجی به رای مردمه، تصور دهن کج رو به مردم و بازی با رای مردم.... جالبه.... قبل از عید برام یه sms اومد با این مضمون : « میزان رای دولت است!»  


كوهستان


 

امسال تعطیلات به قاعده 18 روز طول کشید، البته برای من همون 14 روز بود و تنها تفاوتی که چهاردهم و هفدهم فروردین داشت این بود که چهاردهم 35 دقیقه توی راه بودم و امروز 75 دقیقه.  ترافیک تهران از کورتیرن گره هاییه که تو زندگیم دیدم...

كوهستان


 

خوب به سلامتی امسال هم تموم شد و روسیاهی به سیاها موند.اگه در 7 ماه گذشته! کم آپدیت کردم دلیلش این نبود که موضوع کم داشتم نه. بلکه به دلیل کثرت موضوع قدرت انتخابم تضعیف شده بود. به عنوان مثال به هر نماینده ای که رای دادم ظاهرا رای نیاورد و در روزهای واپسین همین امسال موبایلم گم شد و من به سختی مجبور شدم یک موبایل نو بخرم، یا اینکه بعد از 2 ماه ماراتن مذاکرات قراردادی و فنی بالاخره امروز یعنی 28 اسفند قرارداد پروژه آماده شد و آقایون بزرگترا امروز تشریف میبرن مراسم امضاء کنون. لابد یه نهار چربی هم از صندوق ذخیره نفتی میل میکنن، نوش جونشون ما که هر وقت رفتیم جلسه فقط چایی بود و بیسکویت سبوس دار...

خلاصه اینکه سال نو مبارک ...

سال سبزی داشته باشید... 


كوهستان


 

مهمترین دلیلی که به آقای خاتمی رای دادم اصول سیاست خارجی ایشون بود. زمان ریاست جمهوری خاتمی به هرجای دنیا که می رفتی «ایرانی بودن» نشانه افتخار بود و با اشتیاق از گفتگوی تمدنها یاد میکردن، میشه گفت ایران رو از اون انزوای دوران بعد از جنگ بیرون آوردن و ایران واقعی رو به دنیا معرفی کردن... ولی در دو سه سال گذشته هرچه خاتمی رشته بود دوستان جدید پنبه کردن، ایران تبدیل شد به یک کشور غیرمنطقی که چشماشو میبنده و در برابر هر پرشسی همیشه یک عبارت رو تکرار میکنه، امروز صحبتهای آقای روحانی دبیر اسبق شورای عالی امنیت ملی رو خوندم که به سیاست خارجی دولت از منظر یک متخصص انتقاد کرده بود برای من هم آموزنده بود و هم تسکین بخش موضوع اصلی این بو که باید دغدغه ما حفظ باشد یا توسعه؟www.afatb-yazd.com. البته رئیس جمهور عزیز ما در کمتر از 24 ساعت بازهم با چشمان بسته پاسخهای همیشگی رو به این انتقادات تحویل دادن و از محبوبیت ایران در کشورهای مرکزی افریقا یاد کردند. کشورهایی که بیش از 200 هزار کودک سرباز دارن و هنوز در حال گذراندن اولین قدمهای دموکراسی و گذر از دوران جنگهای داخلی وحشیانه هستن.


 


كوهستان


 

داشتم مثل آدم زندگیمو میکردم یه دفعه کار مثل -------پرید تو جونم....

نمونه: دیروز زنگ زدم دوستمو دعوت کردم تئاتر هملت...اول ناز کرد گفت: دیره، گرونه، سرده، شبه، دوره..... گفتم: میرسونمت، مهمون من، سرد چیه بابا، غروبه، تنبلی نکن....تا راضی شد...قرار شد غروب که از جلوی خانه هنرمندان رد میشم ساعت و بلیط و مابقی رو ردیف کنم... امروزم باهم بریم تئاتر و صفا و لذت از جوونی و تفریح سالم و عرض زندگی رو زیاد کنیم و ..... جونم برات بگه شب دوستم زنگ زد بپرسه چه ساعتی؟ کجا؟ .... گفتم از جلوی خانه هنرمندان رد شدم ولی جون تو اصلا حسش نبود برم تو .....بی خیال باشه یه وقت دیگه!!!! 

اینم از زندگی ما 


كوهستان


 

دوستان عزيز، مشتاقان بيقرار..... چند روزي به دليل مشغله هاي بي اهميت اين دنياي بي وفا نتونستم مطلبي بنويسم... ولي مهم نيست چون باز هم تا چند روزي از نوشتن عاجزم!

هيچ چيز بدتر از اين احساس نيست كه واقعا بفهمي كه چه نقاط ضعفي داري و زمان گذشته باشه و نتوني جبران كني... و ندوني كه در آينده آيا بازهم فرصت دست خواهد داد يا نخواهد داد! و تو نتواني براي اين دست صبر كني و دلت بخواهد كه زودتر دست بدهد....
مطلب سنگينه به مغزت فشار نيار ميپكه!

كوهستان


 

 

 

بهترين و موثرترين راه رژيم اينه كه خود رو در ميان ضيافتي بي نظير از انواع اطعمه و اشربه رها كنيد و باور كنيد تمامي غذاها براي شما خلق شده و اين شماييد كه آزاديد همه چيز بخوريد ....!!!

feel free to eat and grab anything you wish...... چرا كه تحقيقات نشان داده به محض اينكه ضمير خودآگاه شما تصميم به رژيم ميگيره يا چنين مفهومي از ذهن گذر ميكنه ، مركزي خطرناك در بدن فعال ميشه كه هنوز معلوم نشده دقيقا كجاست ظاهرا اين مركز خودش به زيرمركزهايي تقسيم شده كه 70% در مغزه 30%در دهان و40%در اطراف معده رديابي شده و 50% باقيمانده در دستها...!!!

هدف اصلي اين مركز اينه كه پدر آن ضمير خودآگاهي كه ميخواد رژريم بگيره از كفن بيرون كشيده و به چهار ميخ بكشد...بروز اين خطر به اين صورت است كه وقتي شما تصميم به رژيم ميگيرين به سرعت به ياد تمام عقده هاي غذايي زندگيتون ميفتين به عنوان مثال هفته اي 3 بار بيف استروگانف ميخوريد ، هرروز بعد از نهار هوس بستني شكلاتي شما رو بيچاره ميكنه، زمزمه اي در گوش شما ميگه روزي يك نان بربري براي صبحانه كي رو كشته؟ تصور بوي نسكافه همراه با كيك خامه اي يك لحظه رهاتون نميكنه و در طول روز ساعتي دوبار ضعف شديدي شما رو از پا ميندازه..هرروز در اطراف كافي شاپ ها و فست فودها پرسه ميزنيدو ...

در اين حالت شما عليرغم اشتهاي زايد الوصف نسبت به هر نوع خوراكي، دائم به اطرافيانتون يادآور ميكنيد كه رژيم داريد و ديگران نبايد براي خوردن بستني يا شيريني شما رو در منگنه بذارن و اين ضربه نهايي اين مركزه كه دقيقا شعور اجتماعي و ثبات شخصيت شما رو نشونه گرفته .....!!!


كوهستان


 


كوهستان


 

امروز چندمين روزيه كه هوا بارونيه. صبح ميدون نوبنياد زير تگرگ توي صف تاكسي بودم كه يدفعه ديدم صداي پلاستيك مياد! سرمو بلند كردم ديدم آقايي كه پشت سرمه چترشو گرفته بالاي سرم....ولي دوستان عزيز متاسفانه و شايد با درصد كمي خوشبختانه تنها وصفي كه به اين عمل مي چسبيد «انسانيت» بود!!!

كوهستان


 

من واقعا از دولت خدمتگزار و محبوب و مدبر سپاسگزارم كه با سهميه بندي بنزين چهره زشت و سياه قاچاق بنزين رو آشكار كرده و در همه جاي شهر ملموس نمود  و اگر صلاح ندونست نفت رو بر سر سفره هاي ما مهمان كنه، بنزين قاچاق رو بر سر سفره هامون آورد!

 

فكر ميكني كسي كه بنزين قاچاق ميخره طمع زيادي داره؟ ولي به من بگو وقتي مامور پمپ كارت بنزينتو توي جايگاه سوختگيري! جلوي چشمت ميدزده و دستت به هيچ كجا بند نيست و 2 ماه طول ميكشه تا دوباره كارت بنزينت صادر بشه... تو چاره اي جز اين داري كه 11 شب بري و از همون پمپ، بنزين قاچاق بخري؟!


كوهستان


 

امروز 13 آبانه ومحل كار من نزديك سفارت سابق امريكا در خيابان طالقانيه.گروهاي دانش آموزي كه ميرن سمت لانه جاسوسي از جلوي شركت رد ميشن جاي شما خالي صداي شعار همه جار ور فرا گرفته! منم از اين سر و صدا ذوق زده شدم به همكارم گفتم فكر كن زمان انقلاب چه باحال بوده صبح پا ميشدي ميديدي سر و صدا مياد.ميزدي بيرون اگه صبح از تجريش راه ميوفتادي شب بايد تو خزانه پيدات ميكردن!... عجب زندگي هيجان انگيزي بوده... همكارم كه سن و سالي ازش گذشته البته،‌  يه نگاه عاقل اندر سفيه به من انداخت و گفت: اونايي كه انقلاب كردن به همين حماقت بودن!!! احساس كردم اين كلمه "حماقت" جرم حجمي خيلي بالايي داشت! انقدر كه بي خيال مخالفت و بحث در خصوص انگيزه هاي انقلاب شدم...

شايد به نظر بي ربط بياد ولي ياد  اين افتادم كه تا حالا هر وقت اسم رضا خان رو شنيديم يه ديكتاتور و لائيك هم بهش سنجاق شده بوده درحاليكه رضا خان عليرغم نواقصش آدم به درد بخوري بوده.... خيابون ولي عصر.. راه آهن شمال-جنوب.... جاده هراز... جاده چالوس... دانشگاه تهران... ميدان توپخونه... لوله كشي آب تهران... بيمارستاناي قديمي تهرون.....وزارت دادگستري... اداره ثبت تهران ... و خيلي ساختموناي اداري امروز زمان رضا خان ساخته شده...من با انقلاب مخالف نيستم ولي چرا براي اينكه جاي خودمونو توي تاريخ باز كنيم جاي يكي ديگه رو تنگ ميكنيم؟

وقتي انگليس و امريكا ميان يه شاهي رو بركنار ميكنن مطمئن باش طرف داشته به مملكتش خدمت ميكرده... به قول امام كه وقتي بختيار خواست نيان ايران گفت فهميدم كه حنما بايد بيام!

كوهستان


 

با اجازه از محضر خالق يكتا كه هرچه هست از اوست و به عدلش مومنم و به رحمتش اميدوار...
با تشكر از دوست افسرده اي كه ايده اين پست از اوست!
اين چه زندگيه؟ آخه خدا جون سري كه درد نميكنه كه دستمال نميبندن.آخه چرا اينهمه دوباره كاري... تو يه نگاه به سيستم خلقت بنداز اصلا نياز به تيز هوشي نيست كاملا واضحه كه تمامي خلقت از اين دوباره كاري در رنجه...

آخه يعني چي... چايي خلق كردي ولي بجاي اينكه توي ليوان باشه توي قوريه؟؟؟؟؟.......بچه آدم عاقل به دنيا مياد، بعد انقدر بلا ملا سرطرف مياد كه عقله ميپره. حالا دوباره بايد چقدر اتلاف انرژي تا اين آدم به حالت نرمال برگرده... دماغ ميذاري ولي نافرم حالا هي برو اين دكتر اون دكتر چقدر داروي بيهوشي و بانداژو از اين خرت و پرتا هدر بشه تا اين دماغ بشه اوني كه بايس! باشه.......

دست دادي دهن دادي ولي چرا اينهمه فاصله؟؟؟ خوب يه ذره اينا رو ميچسبوندي بهم واسه 2 لقمه غذا خوردن انقدر عذاب نكشيم.... گوسفند خلق كردي ولي هم زنده هم نپخته حالا يكي اينو بكشه يكي بپزه يكي بخوره ه ه ه ... روز و جدا درست كردي شبو جدا، اگه سر شب هوس صبح كني بايد سماق بمكي تا صبح بشه . اگه صبح هواي تاريكي به سرت بزنه كه بيچاره اي حالا كو تا شب  بابا اينا رو با هم قاطي ميكردي سر جمع يه چيز نيمكش وسطي تحويل ميدادي چيه اينطوري نصفه نيمه .....

 زمين خلق كردي دستتم درد نكنه خدايش قابل تقديره ولي اين دريا چي بود اين وسط؟ نه جدي من ميخوام بدونم داستان اين دريا چيه؟ شما فكر نكردي يه بنده خدايي اونور كا ر داشته باشه چه خاكي بايد به سرش بريزه؟ چي ؟ از روي آّ ب بره با كشتيي بلمي تخته چوبي چيزي؟ عذر ميخوام پس لطفا دريازدگي رو از ليست مخلوقات delete كنيد. تازه گيريم دريازدگي هم حذف. بابا چرا وقتي ميشه از رو خشكي رفت اينهمه بودجه صرف ساخت كشتي بشه... جواب اين همه بيت المالو كي ميخواد بده؟؟؟؟
يه چيزي مياد تو ذهنت اين خوب اين عالي ... ولي روزي نياد بخواي به 4 نفر ديگه هم تعريف كني بايد تايپ كني، آپ كني، .... كلافه شدم از اينهمه دوباره كاري... در رنجم....


كوهستان



 

به كوري چشم تمامي بدخواهان كه تعدادشان بواسطه نبوغ اينجانب كم نيست، به سلامتي از سفر بازگشتيم.... البته امروز كه آمدم آفيس! ديدم اي دل غافل صنعت نفت مملكت بواسطه اين غيبت چند روزه همينطوري لنگ در هوا مانده....كه البته اوضاع رو رديف كردم تا نفت به حركت فشنگي خود در بازار جهاني ادامه بدهد....

ره آورد سفر: واقعا اگر ما درها رو باز كنيم و اجازه بديم بانوان ايراني در مسابقات كشتي كچ در عرصه جهاني شركت كنند، شك نكنيد كه در گوشه كنار اين مملكت زنان زيادي هستند كه لياقت دارن در عرض سه سوت كمربند طلايي اين مسابقات رو بالاي سر بگيرند... ميگيد نه؟ يه سر تشريف ببريد مشهد ببينيد اين استعددها چه جوري داره به باد ميره...

كوهستان


 



... من عاشق منظره كوهستانم ابهت، عظمت، استواري و آرامش كوه بي نظيره.... وقتي از قله يك كوه به كوههاي اطرافت نگاه كني انگار بخشي از اين بزرگي و عظمتي....

ولي منظره اي هست كه هيچ ابهت،عظمت وآرامشي جايگزينش نيست مگر چيزي از جنس خودش.... امروز عازم مشهد هستم. فقط به اين عشق كه نيمه شب جمعه نزديك اذان صبح،صحن پنجره فولاد توفيق نماز شب دست بده... هر بار كه سر از ركوع و سجده بلند كني چشمت به اون منظره بي نظير بيفته و.. نماز جماعت صبح.... در تاريكترين لحظه شب دستاتو كه براي قنوت بالا ميبري در تاريكي مطلق، فقط يك ابهت درخشان ميبني... و بعد رو به حضرت ميشيني و زمزمه مي كني...

 

اين ابناء الحسين..اين الشموس الطالعه... اين االاقمار المنيره... اين اعلام الدين و القواعد العلم... اين بقيه الله....

 

 

 

سلام بر تو كه  آشناي هر سرزميني و ما بدون تو غريب هر سرزمين...

 

و سلام........سلام به آنكه يوسف در برابر جمالش سر شرم در گريبان برده....آنكه ابراهيم هر سحرگاه هزار اسماعيل به پايش قرباني ميكند.. عيسي با حلاوت يادش مردگان را زنده ميكند.... ايوب در برابر صبرش سر تعظيم فرود آورده.... موسي با تكيه بر نامش عصا بر آسمان بلند ميكند...و يونس به شفاعتش از ظلمت رهايي مي يابد....

 

سلام بر تو اي جان جانها... سلام بر مهدي...

 


كوهستان


 

وبلاگ زدم چون ميخواستم يك سري ابعاد فكري و ذهنيمو حفظ كنم...

مهمترين و اصليترين الماس وجود هركس خلاقيته... ميخواستم خير سرم همون دوزار خلاقيتمو دو دستي بچسبم كه ندزدنش...از طرفي به بلاهت كشف نشده اي كه در وجودم هست ايمان دارم و حس ميكردم داره كمرنگ ميشه و اين شديدا نگرانم ميكرد... پس وبلاگ زدم تا بلاهتم Fresh بمونه!

دوست ندارم از احساسات عاطفيم بنويسم چون فايده اي نداره... نميخوام صرفا سياسي بنويسم چون جونمو دوست دارم...كاراي روزمره ام رو نمينويسم چون نميخوام لو بره چه آدم كله گنده اي هستم... نمي خوام انتقادي بنويسم چون دليلي نداره!... از خاطرات شخصيم نمينويسم چون حوصله دويدن توي راهروي دادگاه Copy Right رو ندارم...

ميخوام ذهنمو در اين وبلاگ رها كنم تا هر----- كه ميخواد ببافه ولي اين ذهن وامونده هم رفته زير ميز چرت قيلوله ميزنه... اينترنت بيت المال به باد رفت بجنب.... پس چي شد اون خلاقيت.. كجا رفت اون همه بلاهت...؟؟؟!!


كوهستان


 

بوش خبر از جنگ جهانی سوم داده...حدود ۱۵ سال پیش یه فیلمی دیدم که اون موقع یه فیلم قدیمی محسوب میشد.شاید ساخته دهه ۶۰ میلادی:«پیشگویهای نسترداموس»  با اینکه اون موقع خیلی کوچیک بودم! ولی یادمه راوی فیلم میگفت سفیدای شمال با مسلمونا متحد میشن در مقابل غرب و اینجوری میشه که جنگ جهانی سوم به سلامتی پا میگیره و مردم حالشو میبرن!!!

نمیدونم اول فیلم نسترداموسو ساختن یا اول پوتین و بوش ...خلاصه معلوم نشد اول مرغ یا اول تخم مرغ؟!!!


كوهستان


 

من دارم به خودكشي فكر ميكنم... به راههاي خودكشي...البته خودم قصدشو ندارم...ميخوام تو رو راهنمايي كنم...

ميتوني با دوچرخه از عرض اتوبان رد بشي.....ميتوني يه ظرف بستني سنتي خامه دار و يك نصفه هندوانه و نيم كيلو گوجه سبز نمك نزده رو باهم بخوري..ميتوني با كاموا خودتو از پل عابر پياده آويزون كني...ميتوني با دمپايي ابري بري حمام...ميتوني يه آلو سياهو درسته قورت بدي...ميتوني بپري توي استخر ولي شنا نكني اين يكي واقعا راحته چون لازم نيست هيچ كاري بكني..... ميتوني  محکم بيني و دهنتو بگيري تا خفه بشي....ميتوني يه بجه مارمولك بخوري....ميتوني سوار هواپيما بشي ولي كمربندتو نبندي اين يكي واقعا مرگ دلخراشي ميشه.....

خودت يه نظري نداري؟ زياد فرصت نداريا......!!!!!

 


كوهستان


 

نمیدونم چرا سر سیاه زمستون دلم لک زده واسه یه مسافرت اساسی.....


كوهستان